مدتهاست دارم با خودم کلنجار ميرم که آيا اين قصه رو بنويسم يا نه؟ شايد اگه فرا خوان مسابقه داستان نويسی تخمه نبود هرگز رغبت نميکردم دست به قلم ببرم، ميدونيد که برای يه نويسنده چه آماتور مثل من وچه حرفه ای خيلی مهمه که يه نفر داستانشو بخونه.
ماجرا از زمستان82شروع شد. بين من و مژگان.
اسم من ايرج ومژگان زن دائی همسر منه، اون موقع حدود 29 سالش ميشد. قد بلند ، بدنش متناسب ،خوش تراش و سکسي ،سينه های سفت و کمی روبه بالا و خوشگل. يه سالی ميشد که فارغ شده بود و تازه هيکلش داشت برميگشت به حالت قبل از حاملگيش. بنابراين کمی اضافه وزن داشت که بيشتر هوس انگيزش ميکرد.
اينم بگم بدلايلی از همان اوايل ازدواجم بين من و مژگان رابطه دوستانه ای برقرار شده بودو مثلا وقتی من ميرفتم خونه -اشون منو بغل ميکرد و خيلی گرم ميبوسيد، بگذريم.
ما درسنندج زندگی ميکنيم، يه شب خونه يکی از اقوام مهمونی مفصلی بود، برف سنگينی باريده و هوا اساسا سردشده بود. مژگان وشوهرش مهمون خونه ما بودن ويکهو توی مهمونی يادش اومد که بايد چيزی از خونه بياره. اومد و خواهش کرد برسونمش.
موقع برگشتن من عمدا ماشينو از مسيری انداختم که کمی بيشتر طول بکشه تا ببينم ميتونم يه جوری به راه بيارمش يا نه؟ تو راه کمی حرف زديم و در نهايت به خودم جرات دادم و دستشو گرفتم و بهش گفتم که دوستش دارم که البته کمی تعجب کرد ولی معلوم بود از شروع اين رابطه چندان ناراضی نيست.
ولی تا موقعی که چند هفته بعد تنها رفتم بوشهر خونه اشون (من کارم تجارته) ديگه هيچ حرف و حديثی اتفاق نيفتاد.
توی خونه با دختر يک ساله اش زهرا تنها بود، بعد از سلام وخوش وبشهای معمول (!) از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به جوک گفتن. اونهم سر صحبتهای اون روزم رو پيش کشيد.
گفتم که هنوز سر حرفم هستم و واقعا دوستش دارم و البته چون از روابط سرد مژگان و مجيد (مژگان جنوبيه و مثل اکثر دخترهای جنوبی داغ و حشری، برعکس شوهر بی خاصيتش که فقط پی يه سوراخه که کيرشو بکنه توش!) مطلع بودم عمدا صحبت رو به اونجور جاها کشوندم. حرفی نزد، چند دقيقه بعد ازتوی آشپزخانه گفت: ايرج من ديشب روی تخت زهرا خوابيدم و پام خورده لبه تخت ، يه تراشه چوب رفته زير ناخنم ميتونی درش بياری؟ (چراغ روشن شد!) بردمش تو اتاق زهرا و کف پای قشنگ و خوش فرمش رو (که حتی از روی شلوار هم معلوم بود چقدر رسيده و خواستنيه) گذاشتم رو زانوم و با دقت نگاه کردم (صد البته خبری نبود) بعد با احتياط و دلهره (وای هنوز که فکر ميکنم تن وبدنم ميلرزه) شروع کردم به نوازش از مچ پا تا زير زانوهاش، داشتم يواش يواش مي مالوندم که تو چشمام نگاه کرد و آروم زد به گونه هام و بلند شد که بره …
که ديگه من معطلش نکردم ، خيلی آروم گرفتمش تو بغلم، سينه هاشو چسبوندم به تنم و لبامو گذاشتم روی لبای داغش. باور کنين…آخ…باور کنين بعمرم چيز به اين خوشمزگی نخورده بودم…وای چه طعمی…
اول طبعا کمی مقاومت کرد. ولی بعد تن سفت و جوونش رو ول کرد تو آغوشم.نوازشش کردم، گردن بلند بلوريش رو زير بوسه های داغ و خيسم گرفتم. اون ناله ميکرد ، به بدنش پيچ وتاب ميداد و چنگ مينداخت به کمر وپهلوهای من.
من هم که دستام با مهارت مشغول به کار بود ، نوازش و مالش و فشار روی جاهای حساس.
برگشتم توی چشماش نگاه کردم، کلاپيسه ميرفت، شده بود مثل دوتا کاسه خون. هوس ميزد بيرون از چشمای نازش. ميلرزيد، تند تند نفس ميکشيد و…
يهو يه نفس وآه لذتناک بلند.
معلوم بود مدتهاست که ارضاء نشده، دستاش رفتن طرف شلوار من. آهی کشيد و گفت: وای چقدر کلفته! گفتم ميخوای بچشيش؟
* آره ولی من پريودم. بيا از پشت بهت حال بدم، فقط زود بکن که دارم ميميرم.
آوردمش دم در که اگه صدائی اومد بشنويم.
شلوارشو با احتياط کشيدم پائين.روزای آخر پريودش بود و نوار بهداشتيش ترو تميز.
وای خداجون چه کونی، سفت و سفيد عين مرمر.
از حال اين کير بدبختم چی بگم ، که توی شلوار جينم داشت منفجر ميشد. درش آوردم، سفت شده بود عين سنگ، گرفت دستش و با عشوه گفت: اين منو پاره ميکنه، اينجوری ميخوای منو بکنی؟
* نترس برگرد ببين چه حالی بهت بده عزيزم.
روشو کرد به ديوار وخيلی ملايم خودشو داد به طرف من.
شروع کردم به نوازش سينه هاش و Nipple هاش از زير بلوزش و خوردن پشت گردنش، وقتی باز حسابی حال اومد يواش يواش کيرمو گذاشتم لای کونش.مثل يه آتيش بود. با آب دهنم سوراخشو خيس کردم، دستشو دراز کرد کيرم رو گرفت گذاشت دم اون سوراخ صورتی بهشتيش، کمی فشار دادم…اوف…سرش رفت تو ولی سريع درش آوردم (که اسفنکترش به مرور بازشه واذيتش نکنه)، دوباره گذاشتمش وکمی فشار…دوباره سرش رفت اون تو، اينقدر تنگ بودکه احساس خفگی به کيرم دست ميداد،حالا دوباره فشار و آه ه ه ه ه ……….تا ته رفت توی کون سفت وبکرش.
يه جيغ کوچيکی زد، از لرزش گوشت تنش زير دستام فهميدم که يه بار ديگه ارضاء شده، منم شروع کردم به آروم آروم تلمبه زدن…وای که چقدر صدای نفسهای ريز و موج حرکت نرم سينه هاش بهم لذت ميداد، بحدی داغ بود که حس ميکردم محل تماس تنم با تنش داره گر ميگيره.
چند دقيقه ادامه دادم، ولی کيرم توی اون جای تنگ و آتشی داشت خفه ميشد و اصلا نميخواست نم پس بده، از گرمای تنش و از حرکت سريع تن خودم خيس خيس شده بودم، با صدای خفه ای گفت: تو چقدر کمرت سفته لامصب!
* تو مثل يه دختر چهارده ساله تنگی، تا حالا به اين شوهر الدنگت کون ندادی؟
* نه…نه… اولين باره که دارم به تو ميدم،….مثه يه جنده…اه ه ه ه….آره
* دارم ميميرم مژگان از کيف………توحال ميکنی؟
* تا حالا چهار بار اومدم لعنتی………بکن بکن منو بکن……آه ه ه ه ه ه ه………….بازم دارم ميام………
ديگه تاب وتوانم داشت تمام ميشد، سرعتم واقعا برای خودم هم عجيب بود، رانهام با چنان شدتی به لنبرهای خيسش ميخورد که صداش مثل سيلی ميامد، دو دستی چنگ زدم به سينه هاش، برای آخرين بار با تمام قدرت کيرم رو تا ته توی کونش فشار دادم و……….
چشمام سياهی رفت…آبم با شدت توی کونش فواره زد…تو اين فاصله اون يه بار ديگه اومد و نفس نفس زنان تکيه داد به ديوار. کيرم رو از کونش درآوردم بقيه آبش(که انگار تمومی نداشت) ريخت روی لنبرهاش و سوراخش. شلوارش رو درآورد و بدو رفت طرف حمام.
منم با ته مونده رمقی که برام مونده بودخودمو انداختم تو دستشوئی…….
تو آئينه نگاه کردم، وای ی ی چه قيافه ای!!
خوبه الان مجيد از در بياد تو مارو ببينه!


