19:30   May. 3rd, 2007      

روز ابدي

سالهاي زيادي از آن روز گذشته است و تمام خاطرات آن سالها تبديل به مهي شده اند كه دست زمان همه آنها را پراكنده و داغان كرده است ولي خاطره آن روز چون نقشي بر روي سنگ در تمامي اين سالها با من بوده است و بهترين دلخوشي زندگي من همان چندساعتي است كه با بهنام بودم.
براي چه امروز درصدد نوشتن خاطره آن روز برآمده ام؟ انگيزه ام از اين كار چيست؟ فقط و فقط مي خواهم خاطره آن روز زيبا را تا ابد براي خود و ديگران جاويد و سرمدي كنم روزي كه من فهميدم دلخوشي زندگي من با ديگران از زمين تا آسمان فرق دارد.
خواهرم دوستي به اسم وحيده داشت. او با وحيده همكلاس بود ودايم در خانه ما درس حاضر مي كردند آن سال هر دو خود را براي كنكور آماده مي كردند. من كاري به كار آنها نداشتم و اصلا توجه اي به رفت و آمدهاي آنان نداشتم. گاهي خواهرم كه با من در خلوت صحبت مي كرد از زيبايي وحيده داد سخن مي راند از اينكه او دختري بسيار زيبا و دوست داشتني است. من اصلا نمي فهميدم هدف او از اين صحبتها چيست؟ نگو او مي خواهد مزه دهان مرا بداند و احيانا او را براي من بگيرد غافل از اينكه من اصلا در اين خط ها نيستم و اصلا در فكر زن گرفتن نيستم.
من چند سال بود كه در اداره مشغول به كار بودم و براي خود كم و بيش سرمايه اي اندوخته بودم. در اداره نيز چند دختر مجرد بودند كه دايم سعي مي كردند با من دوست باشند و احيانا مرا تور كنند ولي من اصلا به آنها اهميت نمي دادم و خودم هم نمي دانستم با اين كارم چقدر آنها را پكر و دمغ مي كنم. دوستانم هر روز طعنه مي زدند و مي خواستند تا من زن بگيرم ولي گوش من به حرف آنها هم بدهكار نبود. خلاصه كنم از هر طرف در فشار بودم تا زودتر ازدواج كنم ولي براي من آنچه اهميت نداشت ازدواج بود.
تا اينكه آن روز رسيد. روزي كه من در طبقه بالا در حال نگاه كردن به يك فيلم سوپر بودم. زن و مردي جوان در حال عمليات جنسي بودند. مرد بسيار جوان و بچه سال بود و با حرارت تمام با زن نزديكي مي كرد و زن در اوج لذت جنسي بود. مرد جوان به شدت عرق كرده بود و از شدت لذت به نفس نفس افتاده بود.
در حال تماشاي فيلم بودم كه زنگ در خانه صدا كرد. تعجب كردم هركس كاري با ما داشت زنگ طبقه پايين را مي زد. من به تنهايي در طبقه بالا زندگي مي كردم و تاكنون سابقه نداشت كسي زنگ اين طبقه را بزند مگر دوستانم كه آنها هم با قرار قبلي مي آمدند نه بي خبر. چاره اي نبود ويديو را خاموش كردم و بدون خاموش كردن تلويزيون به پايين رفتم. فكر مي كردم كه حتما گداست و يا مامور كنترل كنتور برق و گاز است كه مي خواهد كنتور را بخواند.
در را باز كردم ولي برخلاف تصورم پسر بسيار جوان و شكيلي پشت در بود. با حيرت نگاهش كردم اولين بار بود كه مي ديدمش. با خجالت گفت: خواهرم اينجاست آمده ام دنبالش.
پسر جوان چنان زيبا بود كه من اصلا نفهميدم چه گفت. ابروهاي به هم پيوسته و صورت گوشتالوي داشت. او وقتي ديد كه من جواب نمي دهم دوباره حرف خود را تكرار كرد. آن موقع متوجه شدم كه او برادر وحيده است و دنبال خواهرش آمده است.
دست و پاي خود را جمع كردم و گفتم: بيا تو الان مي گويم آماده شود.
گفت: مزاحم نمي شوم.
گفتم: چه مزاحمتي بيا تو. دم در بد است.
آمد داخل. او را به طبقه بالا به اتاق خصوصي خودم راهنمايي كردم. روي مبل نشست و از جيب خود سيگاري درآورد: يكي هم براي تو روشن كنم؟
باور نمي كردم پسر به آن جواني سيگاري باشد. با سر جواب منفي دادم. با تاني سيگارش را روشن كرد و دود آن را حلقه وار از دهانش بيرون داد. او يك سيگاركش حرفه اي بود. من هنوز در غرق در زيباي او بودم. موي سرش را با زيباي تمام پيچ و تاب داده بود و ژل زده بود. انگار فرشته اي از آسمان به اتاق من نزول كرده بود. وقتي ديد در او غرق شده ام لبخندي زد: نمي خواهي بنشيني؟
من هنوز سرپا و دست پاچه بودم: نه مي روم چايي درست كنم.
با عجله وارد آشپزخانه شدم. بساط چايي من هميشه براه بود. خودم از چايي خوران حرفه اي بودم.
دو چاي دبش ريختم و وارد اتاق شدم. او در حال تماشاي فيلم سوپر بود. من يادم رفته بود كه فيلم را از ويديو در بياورم و يا تلويزيون را خاموش كنم. خشكم زد. در آن موقع ويديو قاچاق بود و اگر ماموران حكومت مي فهميدند در خانه كسي ويديو وجود دارد شبانه وارد منزلش مي شدند و ويديو را مي بردند و فيلم سوپر هم بسيار به ندرت گير مي آمد. من اين فيلم را با خواهش و تمنا همين امروز امانت گرفته بودم تا چند روز نگاه كنم و در اختفا نگاه مي كردم ولي اكنون مي ديدم مهماني كه چند دقيقه بيش نيست با او آشنا هستم در حال نگاه كردن به اين فيلم ممنوعه است.
وقتي دست پاچگي مرا مشاهده كرد. خنديد: چيه؟ چرا ماتت برده است. بيا با هم نگاه كنيم مگر مي خواهي فقط خودت حال كني مگر ما دل نداريم؟
خنديدم و پيشش نشستم و ليوان چايي را جلويش گذاشتم. سيگار را خاموش كرد و گفت: غير از چايي نوشيدني ديگري در خانه نداري؟
منظورش را نفهميدم: منظورت نوشابه است؟
قهقهه زد: نه منظورم الكل است.
با حيرت نگاهش كردم. يعني پسر به اين جواني مشروب هم مي خورد؟ گفتم: الكل سفيد هست مي خوري؟
گفت: منتت را هم مي كشم.
از يخچال ماست و خيار آوردم و از پستوي خانه الكل سفيد را. او با استادي تمام ماست و خيار درست مي كرد. من الكل را با نوشابه احيا كردم و آماده نوشيدن. او ليوان چايي ها را به آشپزخانه برد و داخل ظرفشويي خالي كرد او سپس ليوانها را با نوشابه احيا شده پر كرد و خودش يك ليوان را لاجرعه بالا انداخت. من با تعجب نگاهش مي كردم من تاكنون مشروب خور چنين قهاري نديده بودم. خودم اشك اشك شروع به مزه مزه مشروب كردم. تلخ تلخ بود.
خنديد: اولين بارت است مشروب مي خوري؟
من بسيار به ندرت مشروب مي خورم. با سر گفتم بلي. قاشقي پر از ماست وخيار به داخل دهانم گذاشت. مزه تلخ مشروب از بين رفت. او براي خود ليوان پر ديگري ريخت و لاجرعه بالا رفت. اينبار من قاشق ماست و خيار به دهانش گذاشتم.
فيلم صحنه عوض كرده بود و اين بار دو پسر جوان با هم حال مي كردند. اين اولين بار بود كه من چنين صحنه اي را مي ديدم تاكنون هرچه سوپر ديده بودم،كه البته تعداد آن زياد هم نبود،مرد و زن با هم حال مي كردند و تاكنون نديده بودم كه دو پسر با هم حال كنند.
مجذوب صحنه بودم. يكي از پسرها مويش بلوند بود و بسيار ماهر. او پسر ديگر را دمرو خوابانده بود و تا دسته در او فرو مي كرد و آن پسر از شدت درد و لذت تقريبا بي هوش شده بود.
مهمان من تقريبا ته بطري را درآورده بود و در حال نوشيدن آخرين جرعه بود. چشمهايش سرخ سرخ بود. در حالي كه زبانش مي گرفت گفت: نكنه تو اين فيلم را به قصد روي ويديو گذاشته اي؟
فكر كردم جدي مي گويد. با ترس گفتم: نه باور كن اين اولين بار است كه اين فيلم را نگاه مي كنم.
خنديد: چقدر تو بچه ننه هستي. يعني تو حرفم را باور كردي؟
راست مي گفت من بچه ننه بوم. او لباسهاي خود را درآورده بود و با لباس زير سيگار دود مي كرد. او در حال نئشه سرش را روي شانه ام گذاشته بود. بي اختيار چشمم از روي لباس به آلتش خورد. آلتش نيمه سيخ بود. دستم را ناخودآگاه روي آلتش گذاشتم از روي لباس هم كلفتيش معلوم بود. وقتي ديدم حرفي نمي زند دستم را به داخل شلوارش بردم و آلتش را در دستم گرفتم. چون زغال گداخته اي داغ داغ بود. بدون اينكه چشمهايش را بگشايد گفت: لخت شو.
زيرجامه را از پايش درآوردم. پاهاي خوشتراشش حتي يك مو نداشتو آلتش تمام قد در مقابلم ايستاده بود. از شدت هيجان مي لرزيدم. تمام بدنم به برق دويست و بيست وصل شده بود. خايه هاي كوچكش را به دهانم فرو بردم و صورتم را به آلتش چسباندم.
گفت: بلند شو برويم روي تخت.
وقتي لخت روي تخت خوابيد انگار مجسمه الهه اي را در خواب مي ديدم پلكهاي درازش با زيباي تمام روي هم افتاده بود. آيا اين هم خواب و خيالي بيش نبود؟
لباسهاي خودم را درآوردم ولي انگار همين چند ثانيه به درازاي ابديت طول كشيد. من هم لخت لخت كنارش دراز كشيدم. آلتم را به دهان گرفت و شروع به مكيدن كرد. او با دندانش گاهي گاز كوچكي از آلتم برمي داشت. احساس مي كردم كه در آسمان سير مي كنم. نمي توانستم اينهمه خوشبختي را باور كنم. از شدت هيجان در حال گريستن بودم.
لذت در درون شريانهايم پايكوبان مي گذشتند و مرا با تمام وجود به سرزمين لذت و گناه مي بردند. باور كردن آن لحظه براي من بسيار غيرقابل تصور است. آن پسر در آن لحظه از كجا پيدا شده بود و چرا پا به منزل من گذاشته بود؟
سرش را روي سينه ام گذاشته بود و با آلتم بازي مي كرد. چون بچه گربه اي چشمهايش را بسته بود. آيا او هم چون من لذت مي برد؟
سرش را با دو دستم بالا آوردم. موهاي ژل زده اش با زيبايي تمام مي درخشيدند. لبهايش را بوسيدم. هنوز مزه تلخ مشروب را مي داد. زبانم را به داخل دهانش فرو كردم و چرخاندم. او هم زبانش را با لذت به داخل دهانم فرو كرد. زبانش مثل قند و نبات شيرين بود. سرتا پايم آتش گرفته بود و در حال شعله گرفتن و سوختن بودم. اين ديگر رويا نبود يك كابوس بود يك سراب بي انتها بود. هرچه بيشتر جلوتر مي رفتم بيشتر باور مي كردم كه اين ماجرا واقعي نيست بلكه يك رويايي آشفته اي است كه از پس يك بي خوابي ممتد چون خواب قيلوله آدم را به سرزمين آشفته خواب مي برد. اين يك رويايي باوركردني بود. آيا من اين سعادت را داشتم كه چنين آهوي زيبايي به داخل كلبه بي نور من صفا ببخشد؟ اين كاملا خارج از تصور من بود.
سينه بي مويش روي سينه ام بود. چون گنجشك كوچكي اسير عقاب شده بود ولي او با همه كوچكي تمام قواعد بازي را مي دانست. او خم شد و تمام آلتم را يكجا به داخل دهانش فرو برد. احساس مي كردم تمام آلتم به درون چاهي از آتش گداخته فرو رفته است. او با لذت آن را مي خورد و گاهي گاز كوچك از ان برمي داشت.
سرم از لذت و هيجان در حال انفجار بود. اگر مدت كمي به اين شكل ادامه مي يافت من بي شك سكته مي كردم . سرش را با دست گرقتم و دوباره لبهايش را مكيدم. لبهايش حلاوت ميوه هاي بهاري را با خود داشت.
داخل گوشش زمزمه كردم: برمي گردي؟
چشمهايش خمار خمار بود: لاپايي بزن.
او نمي دانست كه اگر درب بهشت الان بر رويم گشوده نشود بي شك از هيجان تلف مي شوم ولي من اين را نمي توانستم به او بگويم. به آرامي برگشت و آن دو كوه سيمين را در آغوشم گذاشت. دو كبوتر سفيدي بودند كه مانند قلب كبوتر ترساني در آغوش من مي لرزيدند.
صورتم را روي باسنش گذاشتم. داغ داغ بود. حتي يك مو نداشت و درب بهشت خاكستري و گرد منتظر نزول قدم من بود. شروع به ماليدن آن دو كوه كردم و با آب دهانم راه ورود را آبياري كردم. كوهها كم كم در ميان مالش دستهاي من جان مي گرفتند و راه را براي ورود همدم خود باز مي كردند. دوباره با آب دهان راه را تر كردم و با انگشت درب بهشت را خيس كردم.
در اثر مالش انگشتانم ناليد: مي خواهي داخل بزني؟
رويش دراز كشيدم و گفتم: اون بدمصبو رد كن بياد.
سرش را برگرداند. با تمام قدرت لبهايش را به داخل دهانم بردم و شروع به خوردن آن شفتالو كردم. به سختي نفس مي كشيد. از پايين نيز شيطان را وارد بهشت كردم. درب بهشت به سختي باز شد از شدت درد در حال تقلا بود ولي حتي نمي توانست نفس بكشد چه برسد كه اعتراض كند. من نمي خواستم اذيتش كنم. لبهايش را ول كردم و گفتم: فقط كمي تحمل كن من همين الان كارم را تمام مي كنم.
در حالي كه نفس نفس مي زد: ديگر بيشتر نده تو.
به آرامي شروع به رفت و آمد كردم. حلقه در باز و بسته مي شد و ورود مهمان را خوش آمد مي گفت. فقط سرش در داخل بود و اين اصلا كافي نبود. متوقف شدم و شروع به مكيدن پشتش كردم. از شدت هيجان خور خور مي كرد: توقف نكن. كمي سريعتر.
معطلي جايز نبود. به آهستگي تلمبه را بيشتر فرو بردم. در هر بار رفت و آمد كمي بيشتر به داخل مي رفتم. بطوري كه در كمترين ثانيه تماما در داخل بهشت بودم و اين سير نهايي من در بهشت بود. چنان به شدت رفت و آمد مي كردم كه ديگر هيچ تسلطي بر اعمالم نداشم. من در حال پرواز در آسمان بهشت بودم و اگر مي مردم نيز هيچ آرزويي در دلم نمانده بود و بالاخره با تمام وجودم خالي شدم و اين پايان سفر بود. در همانجا ماندم تا تمام آب بهشتي تخليه شود و شيطان به آرامي به عقب بخرد و از بهشت خارج شود. او نيشش را زده بود.
برگشت و با زبانش سينه ام را ليسيد و اين آخرين خاطره من در آن لحظه است. من به مدت چند دقيقه خوابيدم. سرش روي سينه ام بود كه خواب مرا به سرزمين رويا و احلام برده بود. او مرا بيدار نكرده بود و گذاشته بود كه بخوابم.
وقتي بيدار شدم او لباس پوشيده بود و آماده رفتن بود. او روي من خم شد و زير گوشم گفت: من باز هم به تو سر خواهم زد. اين يكي از فراموش نشدني ترين روز زندگيم بود.
لبهايش را ليسيدم: و بهترين روز زندگي من بود. من اين روز را هرگز فراموش نخواهم كرد.
او رفت و خاطره آن روز را براي من سرمدي كرد.

(افزوده شده به‌دست یک شرکت کننده ی مسابقه)




عکس های سکسی، دختران همجنس باز و ...



July 2008
S S M T W T F
« Jun    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  




برای گذراندن اوقات بی‌کاری، چه چیز به‌تر از