موضوع بر می گرده به 6 سال قبل که از شدت خستگی کاری تصمیم گرفتم که پنج شنبه و جمعه رو به شمال برم ..اولا بگم من مجردم در ضمن نمی دونم خوشبختانه یا متاسفانه فصل مدارس بود و بنا به دلایل مختلف و یا بهتر بگم بهانه های مختلف خانواده حاضر به سفر نشد.. منم که پرو . گفتم نمیاید به درک من فردامیرم. یه دفه بابام گفت آخه بچه الان میخوای بری شمال تو کدوم سوراخ. نکنه میخوای بری تنهایی چادر بزنی گوشه خیابون اصلا بهت حال میده این سفر که می خوای تنها بری.. منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم این دیگه به خودم مربوطه .
بگزریم زنگ زدم به یکی از دوستام به اسم علیرضا بعد سلام و احوالپرسی گفتم بهش علیرضا پایه یه مسافرت 2 روزه هستی بریم شمال.. یه دفه برگشت گفت حالت خوبه؟؟ گفتم چطور گفت آخه بابا الان چه وقت سفره اونم به شمال ..؟ بهش گفتم بابا نمی خوای بیای دیگه بهونه نگیر بعد هزار قصم آیه گفت که نمی تونم کار دارم و از این حرفا.. منم که خوده بود تو را گوزم گفتم حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟ یه دفعه یاد شوهر عمم افتادم ….آخه ویلا دارن تو شمال یه سوییت خیلی شیکو باحال نقلی پقلی…. زنگ زدم به موبایلش بعد سلام احوالپرسی قضیه خستگی کاری رو بهش گفتم و در ضمن گفتم که نه خانواده حاضر شدن یه گردشی بریم نه دوستام بهش گفتم اگه میشه کلید ویلا رو بده میخوام برم یه دو روزی اونجا. اونم خیلی گرم برخود کرد و گفت این حرفا چیه و برو از خونه بگیر بعد از تشکر کردنم بهم گفت ارمان جون فقط هیچی خوراکی اونجا نداریم دیگه شرمنده گفتم بابا موردی نداره و از این حرفا..تلفنو قطع کردم رفتم دمه خونشون و کلید از عمه جان گرفتم که دیگه فردای صبح پنجشنبه برم دیگه .. آقا ما که چهارشنبشم که دیگه دست از کار کشیده بودم رفتم اول یه بطری ویسکی گرفتم که اولین و حیاطی ترین موضوع سفره..بعد رفتم خونه و یه ساک کوچیک جمع کردم شب زودتر شام خوردم و مخ بابا هرو به هزار ضربو زور زدیم و ماشین و ازش گرفت ….یه جی ال ایکس مشکی که یه دست رینگ خوشگل م داره … زود تر خوابیدم .
صبح با صدای زنگ بلند شدم مامان اینا خواب بودن یه داد زدم گفتم من رفتم بای بای مای مامان …. یه دفه بیدار شد و گفت به سلامت رسیدی زنگ بزن … گفتم باشه و از در خونه زدم بیرون یه صدقه ای دادم و راه افتادم..توراه با خودم می گفتم خاک برسرت کنن بیا مثه این بچه یتیما شدی…اما از یه طرفم خودم مخه خودم میزدم که بابا های کلاس .. داری تنها مسافرت میری از زندگی لذت ببر بدون مزاحم..
هیچی دیگه اینقدر از این کس و شعر ها واسه خودم میگفتم تا دیگه رسیدم جلو در ویلا خسته شده بودم از رانندگی درو باز کردم ماشین و بردم تو حیاط و رفتم تو تو خونه ساکو انداختم رو یه مبل و رفتم سر یخچال ای داد بیداد یادم رفته بود خورده ریز بخرم با اینکه خسته بودم باز سویچ و برداشتم و زدم بیرون رفتم یه خورده میوه گرفتم و یه خورده تنقلات و اومدم احساس گرسنگی نداشتم اما دلم میخواست دهنم بجنبه بگزریم برگشتم خونه و میوه ها رو تو یخچال گذاشتم و اومدم تلویزیون رو روشن کردم یه دفعه چشمم به رسیور افتاد گفتم مهدی همون شوهر عممو میگم خارکسده کی رسیور خریدی ما خبر نداشتیم هیچی دیگه روشن کردیم و گذاشتم رو شبکه پی ام سی یه خورده ای شو نگاه کردم وبه خودم گفتم گه خره از یه سوراخ اومدی تو یه سوراخ دیگه ؟؟ پاشو پاشو که قرار نیست که 10 روز بمونی که میخوای روزه اولو استراحت کنی پاشدم و از خونه زدم بیرون یه خورده ای کس چرخ زدم دیدم که ای بابا اینجا ها هم که خلوت تقریبا ..همینطور که داشتم می گشتم دیدم یه دختر داره دست تکون میده گفتم خرکسده آخه کی با این ماشین و رینگش مسافر کشی میکنه؟؟ از کنارش رد شدم و یه دفعه برقی تو کلم زدش دنده عقب گرفتم و اومدم وای که یه دفه روشو برگردوند ترسیدم چه چشمای درشتی وای لباش که نگو آدم میخواست بخوره همینطور که داشتم چهرش و بر انداز می کردم یه دفه برگشتم گفتم ببخشید میتونم برسونمتون؟؟؟ یه نگاه بهم کرد و گفت بهتون نمیخوره مسافر کش باشید منم گفتم ای بابا حالا بیا و خوبی کن یه نیش خندی زد درب عقب و باز کردو نشست بعد گفتم کجا برم گفت البته با یه خورده ای خنده موزیانه گفت لطف کنید مستقیم برید اولین نه دومین بریدگی سمت راست روبروی فضای سبز منم درحین رفتن یه خورده ای بهش نگاه کرم و دیدم خانم یه خورده ای سرو گوشش می جنبه بی رودر وایستی گفتم ببینید خانم محترم من امروز یه ساعت پیش اومدم شمال تنهایی خیلی هم حوصلم سر رفته میتونم ازتو بخوام که یه خورده ای با هم هم صحبت بشیم…؟ بعد از من من کردن گفتش من الان باید برم خونه اما یه ساعت دیگه می تونم یه خورده ای از وقتم اختصاص بدم به شما تو دلم گفتم خارکسده احتمالان داره میپیچونه بعدش کلاس تخمی هم میزاره منم گفتم باشه دیگه رسیده بودیم دم خونشون گفت پس یه ساعت دیگه همینجا خداحافظی کردم و رفتم به خودم گفتم فکر کنم پیچوندت خاک بر سر هیچی دیدم که حال خونه نشستن و ندارم گفتم کس چرخ بزنم تا یه ساعت تموم بشه سنگ مفت گنجشکم مفت حالا ببینیم چی میشه دیگه لحظه موعود فرا رسید رفتم سر قرار دم خونشون یه خورده ای عقب تر منتظر شدم دیدم وایییییییییییییی عجب خانم وقت شناسی دقیق سره یه ساعت اومد بیرون ای دهن سرویس نکنه پشت در ایستاده بودی که یه ساعت تموم بشه بپری بیرون … بگزریم دیدم داره میاد سمته من و یه دفه چادرشو باد داد با دیدن اولین نگاه آنتن کردم یه دفه گفتم خاک بر سرت کنن آخه نه اینکه تاحالا ندیدی حالا آنتن کردنت چی بود اما حق بدین بهم یه مانتو تن کرده بود که وای وای از کجاش بگم همه چیز تموم بود دیگه دوتا سینه مامان گرد و شق کرده زیره مانتو سفید و چسبونش اولین چیزی بود که بهش خیره شدم راه که میومد اصلا دیگه می خواستم پیاده بشم بغلش کنم و بیارمش تو ماشین همونجا دیگه یه سره کنم کارو امود جلو و یه دفه درو باز کرد جلو هم نشست از اینکه خودمونی شد خیلی زود خوشم اومد سلام کرد و دست داد و نشست منم خیلی خودمونی گفتم خوب حالا کجا بریم …..اهه بابا اسمت چیه قناری ..؟ گفت چی قناری … دوتایی خندیدیمو گفت اسم من سحر هستش و شما آقای قناریه نر ؟؟ منم گفتم اسم منم ارمان هستش از آشناییتون خوشبختم سحرجان گفت همچنین گفتم حالا کجا بریم گفت هرجا که دوست داری منم گفتم که خوب چی بگم حالا راه بیوفتیم ببینیم چی میشه در حین کوس چرخ زدن یه خورده خودمونی تر شده بودیم و راحتتر با هم حرف میزدیم گفتم بهش از رانندگی امروز خسته شدم اما نگاه به ساعت کردم دیدم که 2 هستش گفتم وقت ناهاره بریم یه چیزی بخوریم …گفتم چی دوست داری ؟؟ بلاخره تصویب شد که پیتزا بزنیم…. داشتیم ناهار می خوردیم که گفتم سحر جان چند سالته گفت 21 گفتم که قیافت بیشتر نشون میده گفت بیخیال حالا بعدن برات میگم ناهارو زدیم اومدیم بیرون و گفت بریم یه جایی بشینیم رو بروی اغذیه یه پارک کودک بود و صندلی و درخت و از این حرفا…. رفتیم نشستیم عجب هوایی حال میکردم با این هوا یه نفس عمیق کشیدم گفتم از خودت بگو برام … یه خورده من من کرد دیدم که یکم بگی نگی ته نگاهش اندوه هستش گفتم چیه سحر انگار یه جورایی ریپ میزنی دستمو انداختم دور گردنش نمیدونم چه جوری اما یه جورایی از خودم می دونستمش…یه حسی بهم می گفت که اونم مثه خودته انگار گوشه نشینه گفتم سحر جون درسته که تازه با هم آشنا شدیم اما یه جورایی احساس میکنم که اخلاقت مثه خودم میمونه …. بهم دردو دلتو بگو عزیزم خیلی دوست دارم بشنوم دیدم که بغض کرد و بهم گفت 20 ساله بوده که به عقد یکی در میاد و داشتن زندگی آغاز میکردن که آقا پسر باحال خلاف کار از کار در میاد آقا تو کاره مواد بوده تریاک میورده خورده فروشی می کرده طرف 6 سال با سحر اختلاف سنی هم داشته بعد از اینکه دستش رو میشه تا تنور داغ بوده طلاق گرفته اما بیچاره دیگه دختر نبوده زن شده بود یه خورده نوازشش کردم دیدم یه خورده گونهاش خیس شده دلم به حال سحر معصوم سوخت یه جورایی یهو بحثو عوض کردم گفتم میخوام تابت بدم خنده ای زدو گفت میشکنه اگه بشینم روش گفتم نترس اون با من.. نشست رو تاب و یه خورده هولش دادم یه دفه تندش کردم یهی جیغ میزد الان میوفتم منم که هم هولش میدادم هم داستمو به کونش می مالیدم وای مثل دنبه بود هیچی دیگه سحر خانم با هزار التماسو درخواست اومد پایین سرش یه خورده ای گیج میرفت دست انداخت دوره کمرمن منم دستم و دوره شونهاش گرفتم گفت بریم سوار ماشین بشیم اومدیم سوار شدیم داشتم می روندم که سحر بهم گفت ارمان… گفتم جون دلم سحرجان ..گفت ممنونم از اینکه یه خورده ای به دلم راه اومدی و دردو دلم و گوش کردی ..بهش گفتم : سحر میدونی چیه …./؟/ گفت : چی گفتم : یه جورایی انگار باهاتم حس میکنم که تنها نیستم یه خورده اومد سمت من سرشو گذاشت روشونم یه خورده ای سکوت شد بعد گفت ببینم باکی اومدی شمال منم قضیه تنها اومدنو واسش گفتم…. یه دفه گفتم میای پیشم؟/؟؟؟ بی چونو چرا گفتش باشه.. حرکت کردیم به سمت ویلا……درو باز کردم رفتیم تو خونه نشست رو مبل جلوی میز تلویزیون منم رفتم که میوه بشورم بیارم یه دفه صدای آهنگ اومد گفتم هنوز نیومده آنتن و روشن کرد در حین میوه شستن بودم که یه دفه اومد تو آشپزخونه یه صندلی از میز ناهار خوری زد کنار و نشست گفت اینجا مال کیه گفتم که مال شوهر عمه جون گفتش که چیزه قشنگی درست کردن … میوه رو برداشتیم اومدیم رو برو تلویزیون یه مبل دو نفره بود دوتایی نشستیم رو مبل واسش یه سیب پوست کندم و باهم خوردیم به نام اون به کام هردو مون…..داشتم شبکه بالا پایین میکردم که یه دفه رسیدم به یه شبکه که خانم و آقا در حال ماچ و موچ بودن.. ابروهامو انداختم بالا و یه نگاه به سحر کردم دیدم که میگه ای بابا داشتیم آهنگمونو نگا میکردیما گفتم ای بابا اینم داره آهنگ میزنه دیگه خندید سرشو گذاشت رو شونم پاهاشو به سمت دیگه ای دراز کرد داشت سیب می خورد منم موهاشو نوازش می کردم زدم شبکه جام جم دیدم آهنگ سرتو بزار رو شونم خوابت بگیره از امید داشت می خوند بهت گفتم حالشو ببر انگار اینا هم میدونستن که تو سرت روشونمه زد زیره خنده و گفت آره دیگه از حالت یه لم داده خارج شد منم دستمو انداختم روشونش گفتم سحر گفت جانم گفتم میدونی یه جورایی حس میکنم که حالم گرفتس گفت چرا عزیزم گفتم: نمی دونم اما دارم علاقه بهت پیدا میکنم یه لبخندی زد و دست انداخت دوره شونه هام یه لحظه باهم آهنگ گوش میدادیم (( بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره حتی من از شنیدنش گریم میگیره )) یه دفه چشممون بهم خیره شد واقعا نفهمیدم که چطوری صورتمون به هم نزدیک شد جفتمون چشمامونو بستیم در یک زمان لبم روی لبش قرار گرفت وای یه لحظه یه لرزش خفیف بهم دست دادو زود رفت نمیدونم چی بود اما حس جالبی بود یه لحظه حس کردم دوست دارم یه خورده اشک بریزم همینم شد همینطوری داشتیم لبهای همو می خوردیم که حس کردم لبم از بالا یه خورده ای تر شده چشمم و آروم باز کردم دیدم اونم مثه من گونش تر شده باز چشمام و بستم دستمو آروم از نوازش بازوانش کشیدم به سمت سینش حرکت دادم دستم رسید به سینش یه مکث یه لحظه ای بدش دستم روی سینش از اولین برخورد دستم رو سینش یه لحظه خودشو عقب کشید اینو میشه از لمس کردنش تشخیص داد اما برگشت سرجاش منم دیگه یواش یواش مالشش ر وبیشتر کردم یه خورده بعد قشنگ حس کردم که سینه هاش داره از هر لحظه سفت تر میشه دستش اومد توی موهام و یه خورده ای موهامو نوازش میکر منم هم لباش هم سینه هاشو می خوردم و می مالیدم یه دفه موهامو سفت چنگ زد و یه خورده ای آروم تر شد منم چشمامو باز کردم دیدم اشکش خشک شده منم همینطور سرشو گذاشت روشونم و لبخند رضایت روی لبانش نقش بست منم گفتم بخشکه این شانس سحر جان راحت ما هم که هیچی دیگه پشم.. تو این فکر بودم که اینبار سحر شرو کرد به نوازش منم باهاش شرو کردم دیدم یعنی حس کردم که یه خورده ای حس شیطنتش گل کرده منم که بدم نمیومد بهش گفتم که سحر جونم اینجا تعادل نداریم بریم تو اتاق خواب اونم قبول کرد تا گفت باشه ظرف سه سوت انداختمش تو بغلم مثه مادری که بچشو شیر میده رسیدیم به اتاق درو باز کردم و انداختمش رو تخت یه دفه گفت :: هوووو چه خبره کمرم خورد شد خندیدیم و منم رفتم کنارش دراز کشیدم توچشماش شهوت موج میزد بلافاصله لباشو شرو کردم خوردن دوتاییمون به پهلو خوابیده بودیم یه خورده همدیگرو خوردیمو مالیدیم ما اومدم روی سحر وای چه پاهایی سحر چقدر داغ شده بود یه خورده هم اینطوری لب تو لب بودیم که سحر داشت منو بیشتر به خودش فشار میداد بهش گفتم سحرم اجازه دارم ؟؟؟ چشماش بسته بود با سر رضایت و بهم داد منم بازم شروع کردم به نوازش آخه میدونین دوست دارم با تیریپ لاو حال کنم دستمو اوردم پایین آروم تاپشو در اوردم در حین در آوردن هم نقطه نقطه ی بالا تنشو می بوییدمو می بوسیدم دیگه نوبت رسیده بود که از سرش خارج بشه یه کمکی کرد خودش تا خارج شد منم که با رکابی بودم بلافاصله در اوردم یه خورده روش خوابیدمو می بوسیدمش که دستشو محکم حلقه کرد دورم اروم اومدم پایین سر وقت سینه های واقعا زیبا و سرحالش درسته زیاد بزرگ نبودن اما تو دستم جا شد با دو دستم سینه هاشو میمالیدم که دیدم داره از حاله خودش بیخود میشه….آروم شلوارشو شل کردم آهسته آهسته میکشیدم پایین و میبوسیدم…. رسیدم به کس خوش پرو بو وای آدم میخواست هموجا فقط بخوره دیدم که یه خورده ای آب انداخته شلوارشو سریع تر کشیدم پایین و خودمم در اوردم باز رفتم از بالا شروع کردم به نوازش و لیسش سحر حسابی حشری شده بود منم دسته کمی از اون نداشتم سینه هاشو باز شرو به خوردن کردم اونم منو محکم محکمتر به خودش فشار میداد اروم اومدم پایین شرتش کشیدم پایین و از پاش در آوردم سحر دیگه هیچی به خودش نمیدید یه دفه بهم گفت ارمان خیلی بابا قالتاقی ببین منو چیکارم کرده این پسره یه نیش خندی بهش زدم و شرو کردم به خوردن کسش داشت سر منو میکرد تو کسش یه خورده چوچولشو خوردم دیدم داره خودشو بالا پایین میکنه یه دفه به خودش پیچید و از قرار معلوم ارضا شد
رفتم روش خوابیدم من که دیگه از شق درد داشتم می ترکیدم منو هول داد کنار و گفت دوبار داغونم کردی میخوام ببینم که داغون کردن خوبه؟؟؟؟افتاد روم یه خورده لبهامو خورد سریع اومد پایین شرتمو در اوردو اولین بوسه بر سره کیرم منو داغ کرد شروع کرد به ساک زدن وای اصلا نمیشه حس کرد لحظه ای از این لحظه زیبا تر نیستش درسته که استادانه ساک نمیزد اما بد هم نبود
همینطور که ساک میزد حس کردم که داره آبم میاد بهش گفتم سحرم بسه عزیزم بلند شد بهش گفتم تو بخواب خوابید چشماشو بست گفتم میخوام شروع کنم گفت مال خودته آروم سر کیرم و گذاشتم دم کسش تا گذاشتم انگار یه چیزی داشت از اون تو منو میکشید سمت خودش یه خورده تلمبه زدم آروم آروم که دیدم سحر آه و نالش در آومد میگفت ارماناااااام من مال تو هستم بکنم وای ارمانم تند تر تند تر منم که تند ترش کرده بودم بهش می گفتم سحرم سحر قشنگ من سحرم دوستت دارم سحرم
کسش حسابی آب انداخته بود وای خیلی تنگ بود موقع جلو رفتن میکشید داخل اما موقع بیرون اومدن به سختی عقب میومد همینطور تلنبه میزدم یه دفه دیدم که سحر داره پشتم و چنگ میزنه خودمم که در حال ارضا شدن بودم آروم تر کردم که با هم دیگه ارضا بشیم یه دفه گفتم که سحر دیگه نمیتونم بکشم بیرون گفت نه گفتم که نمیسه که آخه گفت میخوام حس کنم داغیتو قرص میخورم شدت کارو سریعتر کردم دیدم داره آبم میاد یه دفه خالی کردم سحر یه آه کشید که پرده گوشم نزدیک بود پاره بشه دوتا پاهاشو دورم حلقه کرد و منم روش افتاده بودم همینطوری داشتیم از هم لب میگرفتیم یه دفه گفت ارمان جان احساس نمیکنی من این زیر دارم له میشم خندیدمو افتادم بغلش اومد روی من همدیگرو سفت بغل کردیم …. با صدای زنگ موبایلم یه دفه هردو پریدیم رفتم گوشی رو برداشتم دیدم بله مامان جونم نگران از اینکه گفته بود رسیدی زنگ بزن منم که حواس جمع….. خلاصه پیچوندم و اومدم تو اتاق پیشه سحرم گفتم پاشو بریم یه دوش بگیریم ..رفتیم تو حموم آب داغ بود وان و پر کردم از آب سحرو یه لیف حسابی کشیدمش اونم منو همینطور خوابوندمش تو وان افتادیم روهم دیگه باز منو سفت چسبید گفتم بهش بریم…. گفت تو راننده ای ….گفتم لب و لوله کن قناری خندیدم و زدیم به تیپ هم دیگه توی وان آب گرم هم یه بار با هم دیگه ارضا شدیم هددیگرو شستیم و اومدیم بیرون..ساعت پنج و نیم بود که بهش گفتم دید چی شد…گفتش چی شد گفت ویسکی گرفته بودم بخورم اما حواس و ازم گرفتی تو دختر …عیبی نداره بعدا می خوریم.گفت دیگه ارمان جون یواش یواش باید برم گفتم با موی خیس که نمیشه موهای نسبتا بلندشو براش سشوار کشیدم و خشک کردم و یه لب جانانه گرفتم ازش و آماده شدیم که برسونمش ساعت 6 دم خونشون بودیم که شماره موبایلم و بهش دادم و بهش گفتم برام زنگ بزنه… خداحافظی کرد و رفت منو اومدم خونه یه مقدار ضعف داشتم که یه خورده ای کشمش خوردم آخه فقط اونجا اینو پیدا کردم… روی مبل یلم دادم که خوابم گرفته بود و خوابیدم.. ساعت 9 بود که با صدای زنگ موبایل بیدار شدم دیدم سحر هستش بعد سلام واحوالپرسی گفتش که دلش واسم تنگ شده میای بریم بیرون یه دوری بزنیم..؟ منم گفتم آماده شو میام الان.. رفتم دنبالش و دور دورک میکردیم و رفتیم شام خوردیم و برگشتم خونه… پای رسیور شبکه vox یه فیلم نشون میداد که خیلی باحال بود دزدی از بانک توسط 3تا دختر قالتاق …فیلم و دیدم و خوابیدم….. قبل خواب به سحر فکر می کردم یه جورایی احساس دلتنگی می کردم براش..خوابم برد صبح ساعت 8 طبق عادت از خواب پاشدم………….. رفتم سماور آب کنم که یه چایی درست کنم یه صبحانه ای بخورم که موبایل زنگ زد آخه کی میتونه باشه این موقع صبح جمعه..؟یهو یاد سحر افتادم تیز رفتم سروقت گوشی و جواب دادم……… بعد سلام و احوال پرسی گفت می خوام بیام پیشت آخه میخوام صبحانه هم باهات باشم….گفتم پس آماده شو تا بیام دنبات …..سماورو آب بستم و روشن کردم گذاشتم رو شعله کم.. و آماده شدم رفتم دنبال سحر تا رسیدم سر کوچه دیدم ایستاده بچمون خیلی خاطرخام شده بود از قرار معلوم..سلام کردو سوار شد همونجا بوسش کردمو اومدم سمت خونه سر راه یه خورده پنیر کره ونون گرفتم و اومدم دم حیاط رفتیم تو دیدم آب سماور جوش اومده و چایی رو دم کردم در همین حین دیدم که سحر هم مانتوشو داره درمیاره و وای بوی عطرش خونرو برداشته بود (( هرکی جوب نایت زده باشه اونم سبزشو می فهمه چی دارم میگم )) رفتم از آشپزخونه بیرون یه شلوار لی چسبون سنگشور پاکرده بود وای کون قلنبش از تو این شلوار قلنبه تر شده بود باز دوباره این ارمان کوچیکه میه این ندید پدیدا آنتن کرد گفتم چیه باز حریص شده لاشی هیچی دیگه آقا کوچولورو سر بالا کردیم که اول صبحی ضایع نشه که سحر خانوم خیال کنه ندید پدیدم بزارید یه خورده از هیکلش براتون وصف کنم قد که حدوده 165 اینطورا بود به قول بچه ها شاسی بلند کمرباریک کون که دیگه نگو وای وای وای چشم سبز آهویی درشت ابروها یه کم کمونی لبای قشنگ دخترونه ((لب کوچیک )) سینه های همیشه شق کرده پوست سفید مثه اکثر شمالی ها بدون هیچ خال رو صورت و بدن با یه آرایش ملایم که عاشق آرایش ملایم هستم هیچی دیگه رفتیم سمت و داشت تو آینه موهاشو می بست رفتم کش مو رو ازش گرفتم و گذاشتم جلو آینه گفت بزار موهامو ببندم گفتم میخوام موهات پریشون باشه قشنگم اونم خیلی گرم گفت باشه هرچی تو بگی برشگردوندم سمت خودم دوتا دستمو بصورت موازی روی هر شونش انداختم یه لب ازش گرفتم اونم دستشو انداخت دور کمرم و همکاری باهام می کرد گفتم بریم بساط صبحانه رو آماده کنیم رفت سراغ دوتالیوان چای ریخت ظرف شکر رو برداشتو گذاش رو اوپن منم پنیر و کره رو آماده کردم و صفره عشقولانرو دو تایی چیدیم هوا ابر بود منم چراغی روشن نکرده بودم محیط خونه واقعا زیبا شده بود گفت چقدر تاریک شده برق و روشن کن من گفتم نه اینطوری بهتره و ماهواره رو روشن کردم و زدم پی ام سی مشالا پی ام سی همیشه شو میزاره داشت یه شو خارجی نشون میداد زیاد حال نمیکنم با خارجی گذاشتم تموم شد وای یه آهنگ از حمیرا گداشته بود خاطرات شمال کلی حال داد سره صبحی گفتم سحر ببین چی داره می خونه خندید و بساط صبحانرو جمع و جور کردیم یه خورده تخمه اوردم باهم شکستیم و کلی گل گفتیم و گل شنیدیم ساعت دیگه نزدیک ده شده بود یه دفعه فیلم یاد هندوستان کرد به فکر ویسکیه افتادم رفتم اوردمش به سحر گفتم پلمپشو باز کن تا من یه دوتا استکان بیارم گفت یکی بیار مال خودت من نمی خورم بهش گفتم باید باهام یه خورده هم شده بخوری نه از اون آره از من بعدش استکان و اوردم و یه خورده خیار خورد کردم و چیپس و نوشابه هم که گرفته بودم از قبل اوردم و دیدم نگاه بهم میکنه میگه من نخوردم تاحالا یه چیزیم نشه گفتم بابا کم بخور هیچی نمیشه دیگه قبول کرد و گفت چه لیوان قشنگی لیوان و بهش دادم گفتم تو این بریزم واست آخه راست میگه لیوان ویسکی شیشه ای جالبه مثلثی شکل هستش گفت نه بابا میخوای منو منفجر کنی نکه میخوای منو بکشی گفتم آره خوشگلم همینطور که تو منو کشتی هر دو خندیدیم . اولین پیکو سبک ریختم نوشابه هم براش بیشتر ریختم که تو ذوقش نخوره پیک اول گفت سحر جون به سلامتی خودت نوش میکنم اونم حرف منو پسم داد و خوردم و خورد یهو گفت ااااااهههههههههههههه این چیه چرا تلخ اینقدر خندیدم بهش گفتم همینه دیگه سه چهارتا پیک خورد گفت یه جوری دارم میشم من دیگه نمی خورم منم پشت بندش دوتا پیک سنگین خوردم و داغ کردم سرو کله رو و گذاشتمش کنار یه خورده به ماهواره ولوم دادم دیگه انگار اونم شنگول شده بود گفت برم یه دستشویی تا اومد از جا بلند بشه دیدم داره تلو تلو میخوره گفت ارمان خدا خفت نکنه چیکارم کردی منم که داشتم میخندیدم پاشدم بردمش تا دمه در دستشویی و رفت و اومد بیرون من هنوز می خندیدم گفت کوفت به چی میخندی اونم تر تر زد زیره خنده بغلش کردمو لب بازی شروع شد حالا دیگه دوتایی مست تو بغل هم لب همو میخوردیم گفتم بریم تو اتاق گفت بریم که داغونم بردمش تو اتاقو ایندفه دیگه آروم گذاشتمش رو تخت برگشت گفت پرتم میکردی تاروف نکن خندیدم و پیرهنم در آوردم و با کمکش پیرهن شلوارشودر آوردم حالا جلوی چشمام یه بلور با شرت و سوتین دراز کشید منم که آنتن کرده بودم دوباره شلوارمو در اوردم منم فقط شرت پام بود گفت بجنب دیگه درش بیار دیگه گفتم فوتینا کار خودت با حال مستی اومد سمت من و شرت منو در آورد منم رفتم روش وای وای دوتاییمون داغ داغ بودیم یه خورده ای از هم لب گرفتیم سوتینش رو باز کردم براش شرتشم کشیدم پایین و در اوردم حالا دتایی لخت تو بغل هم بودیمهمدیگرو طوری بغل کرده بودیم که انگار میخواست استخونامون بترکه دیگه یه خورده دیگه ازش لب گرفتم با دستام سینهاشو میمالیدم یه خورده که مالیدم اخو اوخش در اومد و کسشو هی به کیر من می مالید منم اومدم از لب پایینو شرو یه خورن سینهاش کردم ایندفعه دیگه صداش بیشتر در اومد منم بیشتر حشری تر میکرددستشو تو موهام انداخت منو بیشتر به سینه هاش فشار میداد منم با حرص خاصی براش می خورم دیگه از سینه اومدم پایینتر سمت کسش حسابی آب انداخته بود کسش رو کامل می خوردم دیگه سحر ناله میکرد هی کسشو می آورد بالا تو دهن من منم حسابی براش خوردم یه دفه یه آه کشید و کسش اومد به سمت پایین و شل شد یه خوره ازم لب گرفت کفت خالا وبت منه کیرم و گرفت و شرو به ساک زدن کرد حالا نزن کی بزن همونطور که گفتم خیلی استادانه نبود اما بد هم نبود دیگه حسابی داغ کرده بودم گفتم سحر بسه بیا بالا سرتو بزار کنره سرم بخواب اونم اومد و بازم طبق معمول پرسیدم بریم؟؟؟؟؟؟؟ گفت نیکی و پرسش/؟ کیرم و آروم دمه کسش گذاشتم آروم آروم تا ته جا کردم که سحر چشمای خمارشو بست و یه جون از ته دلش گفت شروع کردم به تلنبه زدن و یواش یواش تندو تند تر کردم دیدم سحر باز ناله هاش شروع شود وای بزن پاره کن مال خودته بزن تندتر تندتر یالا دیگه آخ وای دیگه داشت آبم میومد که نپرسیدم ازش جا باشه یا در بیارم پاهاشو دوره من حلقه کرده بود منم همینطوری یه ریز تلنبخ میزدم که یه ناخن پشتم کشید طبق معمول و منم یه آه کشیدمو خالی کردم همرو تو کس سحر همدیگرو سفت بغل کردبمو می بوسیدیمو لمس می کردیم تو همون حالت خوابیدیب به پهلو و همدیگرو ول نکردیم از خال مستی هردو به خواب رفتیم…یه دفعه از خواب پریدم دیدم سحر من تو بقل من هنوز خوابه یه خورده ای نوازشش کردمو بوسیدمش بیدار شد و گفت بیداری گفتم همی الان بیدار شدم سروشو گذاشت رو سینم و ازم طوری تشکر کرد که انگار نون شبشو دادم من ….. البته شاید از نون شب واجبتر بود این گوشت …… منم با ارادت خواص جوابشو دادم …بلند شدم برم دست شویی نگام به ساعت افتاد گفتم سحرم پاشو دیگه ساعت 3 بعد از ظهر بابا خواب بسه دیگه رفتم و اومدم بیرون اونم همینطور بهش گفتم سحر بریم یه دوش بگیریم…..سحر جانم که هیچ وقت دست رد به سینم نمیزد و قبول کرد…. همونطوری لخت رفتیم تو حموم و زیر دوش آب گرم همدیگرو شستیم و بهش گفتم سحر میخوام از عقب یه حالی کنیم خیلی ناله کرد و نه نه میگرد و درد داره و فلان بیسار اما دیگه چه میشه کرد آقا ارمان بدجوری تو دل سحر خانم رفته بود خوابوندمش تو حموم پشت به من بودآروم رفتم روش خوابیدم آروم آروم سرکیرم و گذاشتم دم سوراخ کونش یه سه میلیمتر که رفت تویه دفه خودشو کشید اما نزاشتم در بره گرفتمش بهم میگفتارمان جونم خیلی درد داره بیا بیخیال شو دیگه به هزار ضربو زور راضی شد . آروم آروم جا کرد سحر بیچاره چی می کشید زیر اگه بگم اولین نفری بودم که کونش گذاشتم شکی توش ندارم بهر حال کیرم تا نسفه تو کونش جا بازکرده بود واسه خودش یه خورده مکث کردم باز شروع به جا کردن کردم… سحر بیچاره زیره من ناله میزد…دیگه کیرو بعد حدودا 15 دقیقه ای کامل درون سحر خانم بود آروم شرو به تلنبه زدن کردم وای کون به این تنگی نکرده بودم تو عمرم دیگه تلمبه هام شدت گرفت سحر هم ناله های از روی درد به آه و ناله های شهوتی رسید باز شرو کرددای وای بزن محکمتر بزن بزن محکمتر محکمتر وای آخ منم که دیگه داشتم حال میکردم که حس کردم دارم خالی میشم در همین حین سحر هم به لرزش افتاد بله ارضا شد سه چهارتا دیگه عقب جلو همچین با فشار زد توکونش این آب بطوری که گفت سوختم اخ جون وای منم دیگه رو کمرش شل شدم یه دفعه گفت که بازم رو من تلپ شدی عجب بچه پرویی هستی تو هردو با خنده همدیگرو شستیم و اومدیم بیرون منم که عاشق سشوار کردن موهای سحر شده بودم بعد از لباس پوشیدنش و لباش پوشیدن خودم شروع به سشوار کشیدن کردم ساعت نزدیکه 4 شده بود و اومدیم نشستیم رومبل باهم خاطره دیروز آشنایی مونو گفتیم و حال کردیم. گفت : خیلی دوستت دارم نمیدونم چرا اما انگار یه حسی دارم که علاقه من به تو بیشتر میکنه..گفتم عزیزم منم تو دوست دارم گفت :دیگه کم کم باید برم یه دفعه یادم افتاد که وای فردا باید منم برم سر کار برگشتم به سحر گفتم که عزیزم منم باید برگردم تهران فردا باید برم سرکار.انگار که سحر یه غم بزرگ تو چهرش نمایان شد گفت : من که باز اینجا تنها میشم . منم که خوب واقعا نمی تونستم بمونم وگرنه میموندم بهش گفتم بازم میام پیشت در ضمن شماره منو که داری هر وقت دلت تنگ شد برام هر موقع که خواستی زنگ بزن واسم .منم قول میدم که اگه کارم کمتر بود و سرم خلوت تر میام پیشت..منم به تو علاقه پیدا کردم منم دوستت دارم سحرم.اینو که گفتم یه خورده انگار آروم تر شد اما هنوز اندوه تو چهرش می شه خوند. کشوندمش سمت خودم .یه نگاه تو چشماش کردم یه لبخند ملیح دختر کش بهش زدم سفت فشارش دادم تو بغلم اونم منو محکم بغلم کرده بود صورتشو آوردم بالا لبمو آروم رو لبهاش گذاشتم همدیگر رو در واپسین دقایق کنار هم بودن لمس میکردیم و از لعل یکدیگر می نوشیدیم…تا زمان موعود فرا رسید ساعت 4.30 دقیقه شده بود که هردومون بلند شدیم و آماده شدیم که من سحر رو ببرم بزار خونشون بعدشم خودم راهی تهران بشم. در ها رو چکاب کردم و قفل کردم و رفتیم دمه ماشین .یهدفه سحر پرید رو کاپوت ماشین و گفت نمیخوام بری گفتم عزیزم بر می گردم بازم این هفته نشد هفته بعد قول میدم حتما بازم بیام به هزار ضربو زور اومد پایین سفت تو آغوشم فشردمش چند تا لب جانانه ازش گرفت نشوندمش تو ماشین رفتم درب حیاط رو باز کردم ماشینو بردم بیرون بعد از قفل درب راهی خونه سحر اینا شدیم. رسیدم و کلی قربون صدقه هم رفتیم و بعد از خداحافظی روانه تهران شدم.


