9:16   Nov. 22nd, 2007      

مادر خوب، پدر بد (قسمت دوم: پسران خوب)

(قسمت نخست این داستان را اگر نخوانده اید مطالعه کنید.)

سه ماه از آن ماجرا گذشت، بعد از آن روز خودم را خوشبخت‌ترين آدم دنيا تصور مي‌كردم و روي ابرها راه مي‌رفتم، يك انسان متفاوتي شده بودم، همه چيز و همه كس در نظرم جور ديگري جلوه مي‌كرد، انگار تمام معادلات دنيا به هم ريخته بود، به نظرم ديگر دو به اضافه دو مساوي چهار نمي‌شد، و همه قوانين فيزيك بهم خورده بود و اين دنيا نياز داشت كه تعريف تازه‌اي براي آن نوشته شود. البته فقط از نظر من اينگونه بود. چرا كه بقيه مردم به زندگي عادي خودشان ادامه مي‌دادند. ولي من با همه فرق مي‌كردم، روزهاي اول خيلي با خودم كلنجار مي‌رفتم، پيش خودم فكر مي‌كردم از دايره انسانيت خارج شده‌ام و به جرگه حيوانها وارد شده‌ام، چرا كه تا آنروز فكر مي‌كردم فقط حيوان مي‌تواند كير خودش را، از دهانه كوسي كه خارج شده وارد كند و با مادر خود به بهترين شكل ممكن عشق بازي كند. ولي با گذشت زمان همه اين مسائل براي من و مادرم حل شد، با گذشت زمان دانستم كه حال كردن با مادر بهترين شكل سپاسگزاري از او مي‌باشد و اين قوانين دست و پا گيري كه فلاسفه براي زندگي بهتر براي ما انسانها گذاشته‌اند توهمي بيش نيست.
در اين سه ماه بكلي رفتارم با اطرافيان تغيير كرده بود، بيشتر كوشه‌گير و منزوي شده بودم و با همه در حد يك سلام و عليك برخورد مي‌كردم. در اين ميان بيشتر براي فريد ناراحت بودم، مي‌دونستم كه از رفتارهاي من به ستوه آمده ولي خوب هيچ جوابي پيدا نمي‌كردم كه به ذهن دائماً در پرسش او نسبت به خودم بدهم، واقعاً فكر مي‌كرد كه در اين مدت چه اتفاقي براي من رخداده است كه با او و اطرافيان اينگونه برخورد مي‌كنم. مرتب سوال مي‌كرد، چرا اينطوري شدي؟ چرا ديشب جواب تلفنم را ندادي؟ چرا گوشه گير شدي؟ مي‌خواهي با هم بريم كوه؟ چرا ديگه باشگاه نمي‌آيي؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟……………. يك روز كه واقعاً ديگه از دست سوالهاش خسته شدم در حاليكه اشك در چشمانم حلقه زده بود گفتم: فريد تو رو بخدا ديگه دست از سرم بردار، اصلاً مي‌دوني چيه من از تو بدم مي‌آيد و ديگه نمي‌خواهم ببينمت.! و همينطور از مقابل چشمهاي حيرت زده او دور شدم. در حالي كه از ته قلب دلم براي او مي‌سوحت. به طرف سالن ناهار خوري دانشگاه به راه افتادم، در طول مسير اصلاً به پشت سرم نگاه نكردم تا عكس‌العمل او را ببينم، از در سالن وارد شدم، در آنجا پس از گرفتن غذا به سمت محلي كه خلوت بود رفتم و پشت يك ميز به تنهايي نشستم و مشغول غذا خوردن شدم در حين غذا خوردن دوباره سروكله فريد پيدا شد، در حالي كه به شدت گريه مي‌كرد روبروي من نشست و بطور مظلومانه‌اي از من خواست تا حقيقت را به او بگويم، دوباره به صورت فريد نگاه كردم گفتم: فريد خواهش مي‌كنم چيزي از من نپرس. كه فريد گفت: احسان جان مادرت يك سوالي مي‌كنم راستش را بگو تو آدم كشتي؟ كه پوزخندي زدم و گفتم فريد تو را بخدا راحتم بگذار. كه فريد با لحن عصباني تهديد كرد يا واقعيت رو به من مي‌گويي يا تا آخر عمر نه من نه تو…..
يكمقدار به چشمهايي او نگاه كردم، پرسيدم آيا چيزي را كه مي‌خواهم بگويم تحملش را داري يا نه؟ جنبه‌اش داري يا نه؟ باور مي‌كني يا نه؟ كه فريد گفت: آره هر چي بشه تا آخرش من با تو هستم. يكمقدار خيره به چشمهايش نگاه كردم و بعد سرم را پايين انداختم و گفتم: مي‌دوني چيه فريد دوست ندارم حاشيه سازي كنم چيزي را كه آخر بايد بگم اولش مي‌گويم. من مادر خودم را كردم، يعني هر روز دارم اينكار را مي‌كنم، بعد سرم را بالا آوردم به چشمهاي فريد نگاه كردم و دوباره گفتم: آره من مادر خودم را هر روز مي‌كنم، خوب شد راحت شدي يا نه. يكدفعه فريد با لحن مسخره‌اي گفت: احمق چرا پرت و پلا مي‌گويي، كوس‌خل، ديونه، لاشي. يكدفعه لحن صداي فريد تعيير كرد و با عصبانيت گفت: احسان بگو راست نمي‌گويي. منم ديگه هيچ چيز نگفتم. يكدفعه فريد به سمتم هجوم آورد و من را زير ضربات مشت و لگد گرفت. من هيچ مقاومتي نمي‌كردم، بچه‌هاي دانشگاه جلو آمدند و من را از زير دست فريد بيرون كشيدن و فريد را از سالن بيرون بردند.
براي اولين بار بود كه من و فريد با هم دعوا مي‌كرديم، از بچگي با هم بزرگ شده بوديم ولي تا آن روز به هم بي احترامي نكرده بوديم. وقتي كه من آن حرفها را به فريد زدم انگار كه به مادر فريد توهين كرده بودم، چون فريد مادر من را از مادر خودش بيشتر دوست داشت. و هميشه اين را به مادر من ابراز مي‌كرد و به او احترام مي‌گذاشت.
بعد از رفتن فريد ديگر اشتهايي به غذا خوردن نداشتم بلند شدم خودم را مرتب كردم و از دانشگاه خارج شدم و به سمت خانه رفتم، انروز مادرم خانه بود، تا من را ديد تعجب كرد، پرسيد احسان كجا بودي چرا دانشگاه نرفتي، منم چيزي نگفتم و يك راست به اتاقم رفتم، به محض رسيدن روي تخت ولو شدم و چشمهايم را بستم و به فريد فكر مي‌كردم و پشيمان بودم كه چرا به فريد گفتم، در اين فكرها بودم كه متوجه شدم مادرم در مي‌زنه و وارد اتاق شد، كنارم نشست و پرسيد: دعوا كردي؟ گفتم: آره، گفت: با كي، و منم تمام ماجرا را براي مادرم تعريف كردم، اولش خشكش زد با عصبانيت گفت: چرا به فريد گفتي، خيلي آدم احمقي هستي. ديگه نتونستم خودم را كنترل كنم بلند بلند زدم زير گريه و خودم را در بغل مادرم ولو كردم، مادرم كه متوجه حال بد من شد اشكهايم را پاك كرد و همينطور كه با موهايم بازي مي‌كرد و دلداريم مي‌داد گفت: حالا كه چيزي نشده از اولش نبايد مي‌گفتي و گفتي و حالا هم خودت را ناراحت نكن همه چيز رو بسپار دست مادرت، من خودم با فريد صحبت مي‌كنم.
انروز تا شب از اتاقم بيرون نيامدم و كتاب مي‌خواندم، موقع شام مادرم صدام كرد، گفتم من شام نمي‌خورم اشتها ندارم، اصرار كرد پس بيا كنار من بشين تا من غذا بخورم، با بي‌ميلي رفتم و سر ميز نشستم، احساس كردم حالم خوب نيست و فضا خيلي سنگينه، از مادرم خجالت مي‌كشيدم و خجالت مي‌كشيدم توي صورتش نگاه كنم، مادرم هم اين را احساس كرده بود هيچ چيز نمي‌گفت، با بي‌ميلي چند لقمه غذا خوردم، با هم كمك كرديم ميز غذا را جمع كرديم، مادرم گفت بشين يك چاي هم با هم بخوريم و به آشپزخانه رفت و من هم روي كاناپه دراز كشيدم كه يكدفعه ديديم زنگ خانه را مي‌زنند، از جا پريدم تعجب كردم و به سمت اف‌اف رفتم از داخل مانيتور بيرون را نگاه كردم، فريد بود، جواب ندادم و گوشي را گذاشتم و به سمت كاناپه به راه افتادم، در اين حين مادرم با سيني چاي از آشپزخانه بيرون آمد و پرسيد: احسان كي بود، با بي‌رقبتي گفتم فريد بود، مادرم گفت خوب چي مي‌گفت، گفتم كه در را باز نكردم، مادرم از جا بلند شد گفت احسان چرا اينطوري مي‌كني و به سمت اف‌اف حركت كرد و در را باز كرد.
وقتي در آپارتمان باز شد از چيزي كه مي‌ديدم تعجب كردم، از صبح تا حالا كه فريد رو نديده بودم كلي قيافش عوض شده بود، چشمهاش كاسه خون بود، از بس گريه كرده بود صداش ديگه در نمي‌آمد، بنظرم آمد مشروب زيادي هم خورده بود، مادرم تعارف كرد بياد تو، اونم با بي‌ميلي يك سلامي به مادرم كرد و داخل شد ولي اصلاً به من محل نگذاشت و روي يك مبل نشست، مادرم گفت: آقا فريد چه عجب راه گم كردي اين موقع شب منت به سر ما گذاشتي، حالا كجا بودي با اين قيافه، شام خوردي يا نه، خوب خوب خوب، آقا پسر گلم آقا فريد چرا داداشت رو كتك زدي، و در حين اينكه صحبت مي‌كرد رفت كنار فريد نشست، فريد هم سرش را پايين انداخته بود و هيچ چيز نمي‌گفت، مادرم با دو انگشتش چونه فريد را گرفت بالا آورد گفت: چرا هيچ چيز نمي‌گويي ساكتي، فريد گفت چيزي ندارم بگم، مادرم گفت پس چرا آمدي.
مادرم دستش رو از چونه فريد برداشت و به دور گردن فريد انداخت و شروع كرد به تعريف كردن قصه زندگيش و اين كه چقدر خوشكل بوده و همه پسرهاي شهر از پسر وزير گرفته تا پسر دلاك پايين‌ترين حمام جنوب شهر همه خاطر خواهش بودند و چطوري زن پدرم شده بود و مصيبتهايي كه اون سرش آورده بود و به عنوان يك زن خواهان رابطه جنسي سالم بوده و پدرم از اون دريغ مي‌كرده و اينكه تا قبل از ارتباط با من با هيچ مرد ديگه ارتباط نداشته و ماجراي شب اول رو براي فريد تعريف كرد و از نظر احتياج خودش به من و احتياج من به او و اينكه نمي‌خواسته بعد از رفتن پدرم پاي زندگي هيچ مردي به زندگيش باز بشه تا من اذيت نشوم را همه را براي فريد تعريف كرد.
در اين مدت فريد هيچ چيز نمي‌گفت و فقط گوش مي‌كرد به نظر آمد با صحبتهاي مادرم او يك كم آرام شده بود، مادرم همينطور كه دستش دور گردن فريد بود اونو به سمت خودش آورد و صورتش را به صورت فريد نزديك كرد و چند لحظه به چشمهاي اون خيره شد و گفت: فريد عزيزم تو هم مثل احسان مي‌موني براي من تو و احسان هيچ فرقي با هم نمي‌كنيد من هر چي رو كه براي احسان مي‌خواهم براي تو هم مي‌خوام به شرط اينكه قول بدي ديگه با داداشت دعوا نكني. و لبشو روي لب فريد گذاشت و شروع كرد لب فريد را خوردن بعد از اينكه سرش رو بلند كرد سر فريد رو گرفت و محكم به سينه‌هاش مي‌ماليد و با يك دست ديگرش شروع كرد با كير فريد بازي كردن، فريد هم كه كاملاً حشري شده بود سرش رو بالا آورد و به من نگاه كرد، منم كه تا اون لحظه ساكت بودم يك لبخند رضايت بخشي به فريد زدم و خيالش را راحت كردم، در اين موقع مادرم زيپ شلوار فريد را كاملاً پايين كشيده بود و داشت با كير فريد بازي مي‌كرد و پس از چند لحظه كير فريد را تو دهنش كرد و مشغول ساك زدن شد، فريد هم چشمهايش را بسته بود هر چند لحظه يكدفعه آهي مي‌كشيد، تا اون لحظه من هيچ كاري نمي‌كردم و فقط تماشا مي‌كرد، مادرم هم به صورت حرفه‌اي داشت كير فريد رو مي‌خورد، از جا بلند شدم به سمت‌شون رفتم يك كم نگاه كردم و شلواركم را پايين كشيدم و شانه‌هاي مادرم را گرفتم و اونو از روي كير فريد بلند كرد و به سمت كير خودم كشوندم و كير نيمه شق شده‌ام را تو دهنش كردم و يواش يواش به صورت سرپايي شروع به حركت دادن كيرم كردم، فريد هم كه بلند شده بود داشت با كيرش ور مي‌فت و جلو آمد و كنار من ايستاد و يك لب از من گرفت و سر مادرم را گرفت و كير خودش را جا كرد تا چند دقيقه نوبتي مادرم براي دوتايمون ساك مي‌زد كه من بلندش كردم و روي كاناپه خواباندمش و شروع كردم كوس و سوراخ كون مادرم را خوردن و فريد هم كه ايستاده بود كيرش رو هي در دهن مادرم مي‌كرد و هي در مي‌آورد، بعد از چند لحظه كه خوب مادرم حشري شد به كيرم تفي زدم و كيرم رو تا دسته جا كردم و مثل ديونه‌ها عقب و جلو مي‌كردم، خيلي داشت بهم حال مي‌داد كه فريد رفت روي يك صندلي تكي نشست و اشاره كرد نوبت منه، منم بلند شدم و مادرم بلند كردم رفتيم سراغ فريد، فريد همينطور كه خودشو روي صندلي ولو كرده بود، داشت با كلاهك كيرش بازي مي‌كرد قبل از اينكه مادرم كارشو شروع كنه سرم رو جلوي كير فريد بردم و دو سه بار روي كلاهك كير فريد تف كردم و با دستم كمك كردم كه مادرم روي كير فريد بشينه، اولش يك كم سخت بود ولي دو سه بار كه مادرم خودشو بالا و پايين كرد هر دو تا شون راحت شدند و شروع كردن آه و ناله كردن، توي آن سه ماه كه من با مادرم حال مي‌كردم هيچ وقت روم نشد كه از كون بكنمش ولي آن روز فرصت رو غنيمت شمردم و به مادرم گفتم اجازه هست منم از عقب بكنم، كه مادرم گفت آره پسرم از خدامه، منم ديگه معطل نكردم و يك تف به كيرم زدم و مادرم رو يك كم به سمت صورت فريد هول دادم تا سوراخ كونش دقيقاً پيدا شد اولش فكر كردم براي اولين باره كه مادرم كون مي‌ده، شايد اذيت بشه و با احتياط سر كيرم رو به سوراخ كونش گذاشتم و به سمت داخل هول دادم ولي با تعجب ديدم كه مادرم زياد اذيت نشد و شروع كرد به آه و ناله كردن، بلند بلند مي‌گفت: جرم بديد، بكنيد بچه‌ها، آي، آي، خدا سوختم، فريد، فريد، تندتر، آه آه آه، احسان محكمتر، محكمتر،محكمتر، دارم ميام، دارم ميام، آه آه آه. بعد خم شد روي صورت فريد محكم كله فريد رو گرفته بود و فشار مي‌داد. منم كه تحريك شده بودم با سرعت زياد داشتم كون مادرم رو جر مي‌دادم، تو اين لحظه همش فكر مي‌كردم فريد بيچاره الان اون زير چي مي‌كشه ، چون مي‌دونستم وقتي مادرم حشرش مي‌زنه بالا و داره آبش مي‌آد اگه هر جاي آدم دستش بياد اونجا رو له مي‌كنه و بيچاره فريد تو اون لحظه سرش بين دستهاي مادرم گير كرده بود و صداش در نمي‌آمد، ديگه به آخرش رسيده بود فريد از پايين منم از بالا با سرعت نور تلمبه مي‌زديم، مادرم چند جيغ زد و خودش رو خالي كرد، در حين اينكه مادرم آبش داشت مي‌اومد از صداهاي فريد هم فهميدم آبش رو توي كوس مادرم خالي كرد و خلاص شد، فقط مونده بودم من، منم چند تا تلمبه ديگه زدم و كيرم رو در آوردم و آبم رو روي كمر مادرم خالي كردم و خودم رو روي كاناپه انداختم، مادرم هم از روي فريد بلند شد، وقتي من و مادرم قيافه فريد رو توي اون لحظه ديدم هر دوتايي با صداي بلند شروع كرديم به خنديدند. چون واقعاً قيافه‌اش ديدني بود، آش و لاش شده بود و اصلاً حس نداشت تكون بخوره، مادرم در حين اينكه با دستمال داشت پشتش رو از آب كير من پاك مي‌كرد از دوتايمون لب گرفت و گفت من مي‌رم دوش بگيرم شماها دو تا پسر نازم نمي‌آيد.

فرستنده: احسان
ادامه دارد

(افزوده شده به‌دست یک شرکت کننده ی مسابقه)




عکس های سکسی، دختران همجنس باز و ...



July 2008
S S M T W T F
« Jun    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  




برای گذراندن اوقات بی‌کاری، چه چیز به‌تر از