23:19   Mar. 3rd, 2008      

سكس با خواهرم سمانه

هنوز هم باور كردنش برام سخته و مطمعن هستم هیچكس هم باورش نمیشه. من سجاد و خواهرم سمانه تقریبا مدتیه با هم سكس داریم من تقریبا 19 سال داشتم كه خواهرم ازدواج كرد از شوهر معتادش هرچی بگم كم گفتم یه حیوون بود كه خواهرم علارغم میل باطنی خانواده ما باهاش ازدواج كرد .حالا هم پس از دو سال طلاق گرفت و دوباره به خونه ما برگشته اون موقع من با خواهرم خیلی صمیمی نبودم اما بعد از اینكه خواهرم از خونه ما رفت دیگر كسی نبود تو كار من فوضولی كنه مادرم اصلا به كار من كاری نداشت پدرم هم از صبح تا غروب تو مغازه قصابی مشغول بود .خلاصه اینكه با اومدن خواهرم دستم از سیدی های سكسی كوتاه شده بود شب مثل قدیم تو اتاق من میخوابید .گاهی وقت هام با من در مورد زندگی و دختر و پسر حرف میزد .یك شب كه میخواستم فیلم سكسی ببینم صبر كردم خواهرم بخوابه بعدش آهسته كامپیوترو روشن كردم و شروع كردم با كیرم بازی كردن بعد از یه 5 دقیقه كه تو حال خودم بودم خواهرم با حال خواب آلود منو صدا كرد: چرا نمی خوابی؟

یهو خشكم زد قلبم صد تا میزد با صدای لرزون گفتم الان میام سریع كامپیوتر رو خاموش كردم ولی اون متوجه عكس العمل من شد اومدم سر تختم كه بغل تخت خواهرم بود خودم رو زدم به خواب فردای آن روز منو برای دانشگاه بیدار كرد و خودش رفت سر كار. فكر كردم خواهرم متوجه من نشده با این حال یه ترسی تو دلم بود درست یك شب جمعه بود ساعت 2 شب خوابمون نمی برد داشتیم با هم حرف میزدم كه یهو یه صدایی شنیدیم در اتاقم یواش باز و بعد از چند ثانیه بسته شد خودمون رو زده بودیم به خواب بعد از چند لحظه دیدم از اتاق مامان و بابا صدا میاد قبلا هم صدای مامانمو شنیده بودم وقتی بابام داشت می كردش ولی تا اون وقت خواهرم پیشم نخوابیده بود .برای یه لحظه داشتم آب میشدم خواهرم هم خودشو زده بود به خواب ولی مطمعن بودم بیداره كمی آروم شده بودم از یك طرف صدای پدر مادرم كه تو حال خودشون بودند از طرفی خواهرم كه پهلوم خوابیده بود داشت یه حس حشری بهم می داد می ترسیدم چند بار خودمو بشكون گرفتم تا كار احمقانه ای نكنم ولی كیرم هم حسابی راست كرده بود شروع كردم به ور رفتن با كیرم و واسه خودم حال میكردم خواهرم یهو برگشت به طرف من ، بی حركت و با چشم نیمه باز نگاش می كردم نمی دونستم خوابه یا بیدار . برای اینكه كمی خودمو ارضا كنم با دست دیگم خیلی آروم موهاش رو نوازش كردم صدای قلبم رو میشنیدم گوشم زنگ میزد كه یه دفعه چشماشو باز كرد و به چشمام خیره شد مات شده بودم یواش بهم گفت :میخوای با هم حال كنیم خشكم زد چشمام از حدقه داشت میزد بیرون كه دستشو بسمت كیرم می آورد كه خودمو كشیدم كنار یواش گفت اگه قبول نكنی به مامان میگم فیلم سكسی نگاه میكنی و با اونجات ور می ری از یه طرف ترس و از طرف دیگر هوس داشت منو میكشت یك دستشو آروم برد زیر شرتم و كیرمو گرفت و با دست دیگش دستمو گذاشت روی پستوناش و گفت: باهاش بازی كن من هم كه دیگه حشری شده بودم با یواش یواش با پستوناش ور رفتم .چه حالی میداد تاحالا تو رخت خواب خودم اینطوری حال نكرده بودم اون هم لبخند رضایت میزد بعد از چند لحظه دستمو ورداشتم آروم گذاشتم رو پاش گفتم: اجازه هست اونم لبخند مرموزانه ای زد و من هم شروع كردم به مالوندن كسش و یه نفس راحت كشیدم با دستاش شلوارمو كشید پایین و من هم شروع كردم به در آوردن لباس های اون انگار نه انگار كه من و سمانه خواهر برادر بودیم بعدش همدیگر رو بغل كردیم و من كیرم رو كردم تو كسش وای انگار یه لحظه بهشتو بهم داده باشند تازه یاده ساك زدن افتاده بودم اما خجالت میكشیدم كیرمو كشیدم بیرون بهم گفت: چی شده .گفتم هیچی میخوام بخورمش اون هم خندید خلاصه برگشتم وطوری خوابیدم كه هم من بتونم كسشو بخورم هم اون كیر منو از اینكه ترانه سرم رو به كسش فشار میداد احساس میكردم اون هم داره لذت میبره بعد از یه خوردن حسابی دوباره برگشتم و كیرمو دوباره كردم تو كسش و شروع كردم به تلمبه زدن اونم محكم منو بغل كرده بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم آبم با فشار ریخت تو كسش و بی حال شدم سمانه هم آروم منو ول كرد و از تو كیف دستیش یه چیزی آورد بیرون و خورد كمی كه حال اومدم با لبخند گفتم خیلی دوست دارم سمانه ،اون هم لبخندی زد و گفت من هم دوست دارم فقط باید بهم قول بدی در مورد امشب با كسی حرفی نزنی .از اتاق مامان و بابا هم دیگه صدایی نمی اومد من و سمانه هم بهم قول دادیم تا قبل از ازدواج هر دو مون هر چند وقت یك بار با هم سكس داشته باشیم

(افزوده شده به‌دست یک شرکت کننده ی مسابقه)





شما هم لینک درج کنید!





October 2008
S S M T W T F
« Aug    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031




برای گذراندن اوقات بی‌کاری، چه چیز به‌تر از